
هر سال خرتر از سال پیش!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 15:55 توسط CLoWN
|

هی تلخک!
هر چه فکر می کنم نمی فهممت!
باور کن نمی فهمم...... یا دلقک بودن کلاونی ست که فهمش را پایین آورده یا تو واقعا عادی نیستی!
نمی فهمم چرا هر آن وقتی که کلاونی می خواهد پاکت کند، پیدا می شوی
عاشق تر از بار پیش... مهربان تر...... بزرگ تر!
چرا؟ نبودنت که داشت هضم می شد که!
جای خالیت هم با یکی دیگر داشت پر می شد!
با یکی که کلاونی هم به اندازه ی تو می دانست هرگز جای تو را نخواهد گرفت!
چه می گوید این کلاونی اصلا؟!
از دوباره بودنت چه حسی دارد خودش هم نمی داند!
دگمه ی احساسش خراب شده انگار کار نمی کند این روزها.
همین!
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 0:36 توسط CLoWN
|

کلاونی هم سکوت کردن را می داند!
آن هم از نوع درد آور.......!
باور نداری؟
امتحان می کنیــــــــــــم...............
از همین حالا تا ابد......
۱
۲
۳
.
.
.
.
این تلخک هنوز هم می تواند دخترک را به فکر بیاندازد که
این قدر هم می توان بد بود آیا؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 1:46 توسط CLoWN
|

یک عصر زمستانی بود - اگر هنوز فراموش نکرده باشی -
چشمان دخترک را از او گرفتی و نگاهت را به او سپردی.
تو بکارت روح دخترک را با چشمانت از او گرفتی.
چه می گویم؟
خجالتت را فراموش کن.
سرت را بالا بگیر
بکارت فکر و دو جفت چشم که چیزی نیست توی این زندگی.
مال تو.......
آسوده باش و فراموش کن.
این جا شهر قاتلان است
و کسی که " دوستت دارم " می گوید
قاتل حرفه ای نفهمی ست درست به اندازه ی تو.
و دخترک حالا از تو و از تمام کسان مثل تو متنفر است.
کلاهت را بالا بگذار.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 1:36 توسط CLoWN
|


درست مي بيني....
درست مي بينم....
من همان هستم كه بودم....
اين رنگ ها....
اين زرق و برق چيزي را تغيير نداده....
و مثل تمام طول تاريخ،
دل دلقك چركين ترين دل دنياست.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 0:9 توسط CLoWN
|

کلاونی خوب نیست!
اصلا هم خوب نیست!
این چند وقته کلی خرید کرده
اما هیچ هم احساس نو شدن نمی کند!
تلخک پیدا شده باز!
با دوربینی و درخواست عکس های " ویژه " ای از کلاونی!
کلاونی انگیزه ای برای نه گفتن ندارد!
که چه؟
هر چند برای انجام هیچ کاری هم هیچ انگیزه ای ندارد
یعنی همین باد از هر کدام سو بوزد خواهم رفت خودمان!
یا چیزی توی همین مایه ها!
کلاونی دارد می ترسد!
انگار ماهیتش در حال لو رفتن است!
دوستان مددی!
هر کسی کشف کرد لطفا سکوت محترمی.....!
شاید مدتی کاملا دور از اینترنت باشیــــم!
بر می گردیم به هر حال!
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 15:23 توسط CLoWN
|

کجا بودم؟ هان.... داشت می گفت.... نه. انگار می نوشت.... اصلا چه فرقی دارند! همه اش برای توست. بنشین! قلم را نگاه کن! دستم را بگیر و نوازش کن! تا زیباترین کلمات در ذره ذره وجودم جاری شود.... غلیان کند.... و روی کاغذ بیاید. راستی! گفته بودم؟ دستم را که می گیری نمی توانم بنویسم! نه.... بنشین! دروغ چرا هنوز هم بوی کاغذ و خودکار بیک را به صدای کیبورد و فن ترجیح می دهم! هان چه؟ وقتی اینطور نگاهم می کنی.... وقتی اینطور در نگاه مهربان و زلالت غرق می شوم.... چه بگویم!؟ نرو! اینطور بهتر می نویسم. تو که می دانی!
" اگر بمانم، ماندهام تنها به خاطر آن كه دلم خواسته است و اگر بروم رفتهام تنها بخاطر آنكه عقلم خواسته است و در اين هر دو راه خودم هست و خودم تنها! در اين هر دو جا هستم اما نه براي كسي، براي خودم! و چه زشت و سرد و بيشور است زندگي كردن براي خويش، بودن براي خود! و چه سخت است! رفتن بهتر است كه در زندگي عقل تنهايي سخت نيست و ماندن بد است كه در زندگي عشق نيز تنها بودن سخت است."
چه داشتم می گفتم؟ حواسم حسابی پرت شده.... همیشه همینطور بوده، وقتی تو هستی، وقتی حضورت را اینطور نزدیک حس می کنم دیگر حواس برایم نمی ماند.... تو که می دانی!
بمان! چه زود رنج شده ای تو؟! حواس پرتی برای تو همان لذتی را دارد که نوشتن برایت؛ چه فرقی می کند؟! همه اش برای توست، بمان! حضور که داری بهتر می نویسم.... تو که می دانی!
"خوب نيست به خويشاوندان خود گفتن كه تو آزادي! كه تو مسئوليتي نداري! كه من از تو انتظاري ندارم، كه تو تنها در فكر خود باش، هر كاري برايت بهتر است بكن، كه من از تو هيچ نميخواهم، كه تو براي خودت باش، كه من هيچ بندي بر تو نمينهم، كه قيد بودن خويش را از دلت برمي دارم.... "
و حالا که می نویسم سال یک هزار و سیصد و.... چند؟ چه سالی بود؟ می دانی؟ بگذار تقویمم را پیدا کنم....
اینجا چه خاکی گرفته! همه جا رنگ تاریکی گرفته.... نمی توانم....
راستی آن تقویم تو بود یا من؟
پس چرا نیست؟ هرچه می گردم نیست....
نیستی.... هرچه می گردم نیستی.... همه جا را به دقت می گردم و نیستی.
انگار از همان اول هم نبودی! ولی من فکر می کردم که....
همیشه یادم می رود که مدت ها از رفتنت می گذرد.... از آخرین باری که اینجا بودی.... راستی سال یک هزار و سیصد و.... چند بود؟!
آخرین باری که اینجا بودم! چه فرقی می کند؟! همه اش برای توست.
همیشه یادم می رود.... تو که می دانی!
پ.ن: نامه ی دخترک به تلخک.....یکی از همان نامه ها که قرار بر رسیدنشان نبوده و نیست!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 1:21 توسط CLoWN
|

کلاونی کاشی کف اتاق رو بر داشت و زیرش قایم شد!
کلاونی می
ترسه!
کلاونی خیلی می ترسه....
دخترک دیوانه شده انگار این روزها.
بازی
مسخره ی خطرناکی رو شروع کرده که اون سرش معلوم نیست.....!
دخترک فریب می ده همه
رو این روزها با لبخندش.
تلخک هم نیست!
نیـــــــــــــــــست!
باز از
همان روزها ست که سایه اش را هم
برداشته و رفته!
کلاونی ترس دارد.....درد دارد....
باید پنهان
شود.
همین!
پ.ن: این بــــــــــــــوس گنده از کلاونی به رضا
جون واسه قالب نو!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 1:23 توسط CLoWN
|

همه چیز قاطیه!
کلاونی حوصله نداره! نمی تونه فکری واسه قالب بکنه و عکس هایی رو که سایت تینی لطف فرمودن حذف کردن رو هم نمی تونه احیا کنه!
فقط اومده بنویسه
اومده بنویسه که نتونسته دخترک رو آدم کنه!
دخترک چند شب پیش اتاقش رو از همه چیز خالی کرد. قبل از هر چیزی کامپیوتر.....آینه....عروسک ها....میز آرایش....وسایل آرایش....تابلوها..... گلدان ها.....ساعت....همه چیز.....
تنها چیزهایی که براش مونده بود سه شاخه گل خشک شده ی تلخک، عروسک کوکی، یک عکس و گیتارش بود.
بعد با آرامش رفت حموم.....لباس های تازه و مرتب پوشید....سرخاب زد..... موهایش رو بست و یک شیشه قرص رو خالی کرد.
قبلا هم این کار رو کرده بود و قبلا هم نجات پیدا کرده بود. اما این بار واقعا آرزو داشت نجات پیدا نکنه.
حالا دخترک زنده اس!
اتفاقات خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی عجیبی براش افتاد اما زنده س!
و تصمیم گرفته آدم شه
اما هنوز منگه!
ما باز میاییم......
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 22:28 توسط CLoWN
|

کلاونی این روزها زیادی درگیر است!
درگیر دخترک!
یکی باید همیشه بالای سرش باشد
باشد تا بعضی چیزها را مدام بکوبد توی مخش.....!می دانی که؟
دخترک مشغول کاری ست!
کاری که او را از بطالت نجات داده و احتمالا نتیجه ی خوبی هم داشته باشد!
و کلاونی می چرخد......
دور خدا تا کمکش کند!
و دور دخترک تا به هوش باشد!
پ.ن: تو دیدن عکسا مشکلی دارید؟ این جا همه چی روبه راهه!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 16:3 توسط CLoWN
|

خیلی هم همین جوری! کی گفته واسه خوشحال بودن دلیل می خواد؟
خوب باشه! اعتراف می کنم! واسه این که امروز صبح رو با صدای تلخک از خواب بیدار شده و چیزی حدود نیم ساعت همدیگه رو حرص دادن! دعوا و به هم پریدن با لبخند و با شوخی...... یه چیزی مثه همون با پنبه سر بریدن!
نمی دونی چه طعمی داره!
واااااا............ دیونه خودتی! خوشحاله خوب!
- شایدم دختره کلاونی رو گول زده! -
همه ی بدن کلاونی امشب بوی تلخکش رو می ده.
ببینم وقتی خواب بودم نیومدی این جا؟
دستش رو می کشه به گردنش..... به شکمش...... همه جا بوی تلخک رو می ده!
شاید هم خیالاتی شده بدبخت! کسی چه می داند شاید هم یاد گرفته چطور توی خیال با تلخکش عاشقی کند.....
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 1:59 توسط CLoWN
|

نیستی، نباش. به جهنم!
بی تو هم می شود زیر باران رفت....حتی اگر نباشی خجالت نمی کشم که زیر باران بدوم و مردم بگویند: دیوانه شده!.... ببین! کلاونی هم چتر رنگی رنگی اش حاضر است. آه اگر باران ببارد......
کلاونی چند روزه با یه دختر از نوع احمق ویژه درگیره! طرف نمی فهمه دیگه..... نمی فهمه! هر چی کلاونی سعی می کنه حالیش کنه، باز نمی فهمه!
آه اگر باران ببارد.......!
همه جا بوی پائیز پارسال را می دهد!
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 3:10 توسط CLoWN
|

اندوهگین؟
اندوهگین چه باشد کلاونی ؟ چه اهمیت دارد اگر هر وقت دلش خواست می آید و هر وقت دلش خواست چنان می رود که سایه اش را هم با خود می برد؟ چه اندوه اگر هر وقت دلش خواست " رد تماس " می زند و لیوانی هم آب خنک از رویش با ناز می نوشد....اندوهی نیست همین که خاطره ها همیشه این جاست.
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 4:12 توسط CLoWN
|

اين حكمت چيه كه همه ازش حرف مي زنن؟ حكمت اين كارهاي خدا چيه؟ چرا فكر مي كنه کلاونی از سنگه؟ مگه فكر مي كنه كه چی؟ كه چه قدر صبر. چه قدر؟
فكر مي كني دوست داشتن چشم هاي يك نفر سخت تره يا دوست داشتن خودش؟
راستي تو اصلا تا به حال عاشق شدي؟ چه مزه ايه عاشق شدن؟ ترشه لابد؟ آره ؟ مثل همان آلوهاي جنگلی که آدم را هوسی می کنه؟
کلاونی دلش می خواست اون پیپ ایتالیایی ناکس رو تو دست های تلخکش ببینه. واسه این که شاید این جوری کمتر سیگار لعنتی رو بکشه. رفت تو مغازه. پیپ رو چند باری تو دستش چرخوند.... فقط همین رو می خواست! نه اون پیپ چینی رو! دستش رو کرد تو جیبش....! تف به این زندگی!
دلش می خواست خوب!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 1:31 توسط CLoWN
|

کلاونی امروز تمام پیاده روهای شهر را گشت.... به روی همه لبخند زد. می خواست بداند این لبخند و این صورت مهربان کودن همه را توجیه می کند که آرام است؟
تلخکش را هم دید....دستش را فشرد و فکر کرد چرا این دست دادن ها طعم دست دادن های سابق را نمی دهد و چرا زود از هم کنده می شوند این روزها....
کلاونی دلش خواب می خواهد
بدون بیداری....
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 1:3 توسط CLoWN
|
